منوچهر اميرى

23

فرهنگ داروها و واژه نامه هاى دشوار ( يا تحقيق درباره كتاب الأبنية عن حقائق الأدوية لموفق الدين أبو منصور الهروى 365 ه‍ ) ( فارسى )

له ايضا زيد البحر و هو الغيم و يقال له ايضا الغمام و هو الذى يعرفه علمه المغرب بالنشافة و يقولون له ايضا صوفة البحر ( شرح اسماء ، م 5 ) . اسفنج . . . جانورى است جزو بىمهرگان كه تشكيل ردهء اسفنجها را مىدهد و آن جزو جانوران گياهى شكل و بىقرينه و ساده‌ترين پرياخته مىباشد . ( فرهنگ معين ) . اسفند ( ر ك : سپيد اسفند - خردل ) اسفيداج ( Esfid j ) ( لا ) Cerussa ( فر ) Ceruse اسفيداج را اصل از ارزيز كنند و بهتر سباهانى باشد . الابنيه ( بهم 32 ، زل 27 ) . صاحب الابنيه اسفيداج را در جاى ديگر يعنى در ذيل مادهء « دود قرمز » سپيداج نوشته است : دود قرمز . . . قوتش چون قوه سبيذاجست ( الابنيه زل 128 ، بهم 158 ) . تعريف اسفيداج در ترجمهء صيدنه چنين است : سپيده است . . . دو نوع است يكى از سرب و دگر نوع از ارزيز . . . ماسرجويه گويد اسفيداج از سرب و سركه حاصل شود و شنگرف از سرب و سركه ساخته شود ( صيدنه ، ب 12 ) . اسفيداج از سرب و ارزيز كنند ( اغراض ، 612 ) . به فارسى سفيداب نامند و آنچه از قلع ترتيب دهند اسفيداج رومى گويند و بهترين اقسام است چون قلع را صفايح كرده به انگور كوبيده با تخم او آغشته بر روى يكديگر گذاشته در خم سركه يا ظرفى كه سركه تند داشته باشد گذاشته سر ظرف را مستحكم نمايند به - بخار سركه قلعى به مرور از هم بريزد پس از سركه بيرون آورده خشك كنند پس سائيده بپزند و همين عمل مكرر كنند تا همهء قلعى حل شود ( تحفه ، 20 ) . اسفيذاج و يقال له ايضا اسبيداج الرصاص و هو الباروق و اسمه عند عامه المغرب البياض ( شرح اسماء ، م 29 ) . اسفيداج همان كربنات بازيك دوپلمپ Carbonate basigue de plomb است . اين لغت مأخوذ از اسپيدآب فارسى است بمعنى آب سپيد كه آن را اسفيداب و سفيداب و سپيداج و سفيداج و مانند اينها نويسند . ( مايرهوف ، م 29 ) . معرب سپيتاگ - اسپيدگ - سپيده - گردى است سفيد كه زنان بر - روى خود مىمالند ، خاكستر قلعى ، سفيداب ( فرهنگ معين ) . اسقال ( ر ك : بصل ) اسقنقور ( Esqanqur ) ( لا ) Lacerta Scincus ( فر ) Lezard Scinque اسقنقور ماهى است بضب مانذ الابنيه ( بهم 11 ، زل 11 ) . حيوانى است مشابه سوسمار و از نيل مصر به ديگر مواضع برند . ديسقوريدس گويد او نهنگ دشتى است و موضع او